تبليغاتX
In My Mind Alone.....
تقریبا همه کسایی که واسه من کامنت می زارن بیگانه اند و خیلی کم پیش  میاد کسی و که کامنت گذاشته بشناسم و واسم فرقی نداره کسی که مامنت گذاشته کی هست اما این کامنت آخری که واسه پست آخرم اومده خیلی واسم سوال که مار کیه و منظورش چیه ؟!!! یه آدرس جی کیل هم واسم گذاشته و نظرش و به صورت شخصی گذاشته :-؟ این که من اصلا منظورم از پستم چی بوده اهمیتی نداره و مطمئنا کسی سر در نمیاره منظورم و هرچی باشه این جا خواستم که یه بی نام باشم اما اینکه اصلا نظرش به پستم ربطی نداره موضوعی جداست:-؟ حالا ای شخص آشنا که واسه خودت اینجوری حرف زدی می شه بدونم منظورت چیه؟!!! واسم شدی سوال:-/
+ نوشته شده در  ساعت 18:39  توسط No One | 
به خونه برگشتم...

سخت بود اما شکستم....

+ نوشته شده در  ساعت 18:10  توسط No One | 
این روز ها به خاطر آوردن تولد ها واسم سخت شده ... نه اینکه از بودنشون ناراحتم نه اما به خاطر آوردن خاطرات واسم سنگین شده ...

اما هنوزم یادمه این چند سال 20 بهمن هر سال بین چند نفر تولد کدومشون واسم مهم تر بود و تولد 20 بهمن هارو همیشه به خاطر یکی شون یادم بود....

هنوز هم بعد این همه سال یادمه همه خاطرات و ...

روز های خوب و قشنگ و روز های سخت و سنگین... 

حتی پارسال ....

هنوز هم وقتی تو گوگل اسم خودم و سرچ می کنم تنها چیزی که میاد تبریکی که توی گوگل واست نوشته بودم فقط میاد :) 

این روز ها همش نگرانم که چه می کنی .. نیستی ... و واسه آیندت تصمیم می گیری می دونم سال بدی داشتی و روزهای خیلی سخت اما می دونی که با تولدت باید سعی کنی خوب و آروم باشی... چیزی که همیشه مامان ازت می خواستن :)

همیشه به یادتم ... تولدت مبارک :) 

+ نوشته شده در  ساعت 14:34  توسط No One | 

اول هفته می خوام بچه عزیزتر از جانم و بقل بگیرم و از این کوچه به اون کوچه مگر اینکه یک یک خداشناسی زبون بچه رو باز کنه و این لکنت زبونش از بین بره ... بچم خیلی قصه می خوره هروقت با هرکی حرف میزنه یه عالمه حرف و نمی تونه بگه :-< می ترسم از قصه دل کنه...
از روزی که روغن روش ریخته و بچم از ترسش زبونش گرفته خوبه با اینکه رو اسپیکرش ریخته گوشاش هنوز سالمن :) 


+ نوشته شده در  ساعت 1:16  توسط No One | 
ان روز ها دلتنگی هام زیادی شده بود و حرف هایی که گاهی می گفتی حالم و از این دنیا بهم می زد ....

اما نه به این زودی....

من اما امروز ا دیدن اس ام اس تو فقط بغض کردم و حتی توانایی راه رفتنم نیست.....

خیلی دور تر از اونم که بتونم کنارت باشم و حق خواهر بی معرفتتو این بار معرفت وار به جا بیارم اما بدون همیشه هستم نیما جانم ....

مامان همیشه واسه من سنبل آرامش و ایستادگی بودن ... 

سخت حتی گفتن آروم باش هم .... اما می دونی که بهترین ها انتظار مامان و می کشیدن....

و یادت نره که همیشه این جا هم خانواده ای داری....

من هم غمگینم ...

می دونم مامان همیشه در آرامش هستن....

+ نوشته شده در  ساعت 12:56  توسط No One | 
بعد سال ها کسی که همیشه من و به چشم یه دختر کوچولو لوس میدید این روز ها شده هم زبونم ... ساعت ها با هم حرف می زنیم ، می خندیم از گذشته ها می گیم و حسرت می خوریم که چی بود و چی شد.

آره کسی که بار ها من با اینکه عزیزترینم بود رنجوند تو نوجوونیام و امروز بهش گفتم . بهش گفتم شکوندینم شماهایی که من و به چشم خودتون میدیدین من اون نیستم و من شدم هم زبونت.

هنوز هم واسم همون اندازه عزیز و امروز این هم بهش گفتم گفتم تو اندازه بابای من واسم عزیزی واسش نمی دونم عجیب بود یا سوال بود یا چی اما من ....

گفتم و گفتم و گفتم و موقع شنیدن سکوت کرد ..

گم شدم تو درخت هایی که این روزا فقط لخت و عریان دیده می شن م آسمونی که سال ها حسرت این رنگ و داشتم بین این شاخه خای بی برگ میدیدم و فکر می کردم که اگه نمی شد اگه همه چی خراب نمی شد اصلا من یه روزی می تونستم اینجوری محکم بگم منم؟!!

نه نمی تونستم به این محکمی باشم... نمی تونستم کسی باشم که صدام کنه و بگه لباس گرم بپوش و بیا بشین با هم حرف بزنیم و من گله کنم ...

و بعد سکوت یه چیزی شنیدم...

گفت یاد گرفته آدم هارو همونجور که هستن دوست داشته باشه ...

این همون آدم مغرور که بار ها تو اوج نو جوونیام من و شکوند و من هنوزم دوسش دارم آره همون آدم این و گفت و اومد تو خونه...

اومدم تو اطاقم دیدم صدای آهنگ می گه بزار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن .......

و من فقط خواستم بنویسم و بنویسم و بنویسم تا هاچ وقت یادم نره این هارو ....


+ نوشته شده در  ساعت 18:18  توسط No One | 
میخوام اعتراف کنم 

اعتراف کنم عاشق شدم...

شاید هم اسمش عاشقی نیست یه حس امنیت و توجه خاص که تو هیچ برخورد و رابطه دوستی و خانوادگی و آشنایی نداشتم.

 کسی که حتی فکر کردن بهش مسخره است. چون می دونم نیست نمی تونه باشه یا حتی اصلا نمی خواد باشه.

اما تقصیر من چیه من تو رابطه 2سال و نیمه دوستیمم که همه زندگیشو فدام کرد همه زندگیمو فداش کردم هم این همه امنیت نداشتم هنوزم واسش میمیرم و با اینکه دور شدیم ساعت ها از هم اما هنوزم می گم کاش عوض شه و بشه ادامه داد اما این حس جدید .....

نمی دونم فقط شاید این همه فدا کردن زندگی واسه بودنم لازم نبوده و من بعد این همه مدت فهمیدم یکم لون جور که می خوام کلمات و بشنوم حتی اگه چیز خاصی نیست.

حالا با این همه درگیری خودم و خودم و خودم کسی که وقتی فقط 17 سالم بود و بازیگوشی های بچگی و گاهی پر می کرد امروز برگشته می گه از هون روز ها دوسم داشته خنده داره واسم غریبه یعنی اون همه اطمینان و دوستی صمیمی این؟!! 

من کی شدم؟

عشقم ؟ تجربه جدید امنیتم ؟ دوست قدیمی؟ همه و همه و خیلی چیز های نگفتنی شدن راه جدید من واسه من شدن خودم اونی که می خواستم و مدت ها روش پا گذاشتم حالا با همه این آدم ها فهمیدم هیچی نمی تونه من و خوشحال کنه جز من بودن....

می تونم باشم و هرکس که بخوام باشه فقط وقتی باور کنم میشه....


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این ها دلیل نمی شه من خیانت کرده باشم یا خیانت کنم یا حتی نامردی اما می تونم اون چیزی که می خوام باشم فقط واسه روشن شدن دوباره چراغ امیدی که مدت ها فکر می کردم زندگی همینه و هیچ...... 

+ نوشته شده در  ساعت 18:18  توسط No One | 
کریسمس مبارک :) 

می خوام فقط بهم خوش بگذره:) 


+ نوشته شده در  ساعت 11:25  توسط No One | 
تو این روز های گذشته خیلی درگیر بودم با همه چی خودم اطرافیانم اتفاقاتی که نمی تونم در موردشون کاری انجام بدم و بدتر از همه این که هیچ کاری از دستم بر نمیومد چه خوب چه بد نه اینکه الان وضعیت تغییری کرده باشه نه اما فهمیدم اگه بگام همین جوری ادامه بدم همه چی واسم سخت تر می شه و فقط باید بزارم همه چی بگذره ...

تا اینکه دیروز یکم ترسیدم چیز مهمی نبود اما فقط با سابقه های بدی که داشتم الان تو این شرایط با وضع روحی داغونم این که بخواد چنین اتفاقی حتی 1% واقعا بیفته عذاب آور بود تحمل درد و پیامد های عصبیش یه طرف اینکه مامان و بابا یا بهار بفهمه و چی بشه هم یه طرف...

از ترسم همون اول به مامان گفتم یکم حول کرد اما سعی کرد بهم بگه نه چبزب نیست و همش عصبی ..

اینکه عصبی خودم بهتر از هر کسی می دونم این مریضی لعنتی و عید تونستم با آروم بودن خوبش کنم اما اینکه امروز هم علاءم بدتر دیدم ترسوندم 

اونقد کع شاید یک ساعت زیر دوش بودم و خودم نمی دونستم چرا اونجا واستادم یا چیکار باید انجام بدم...

اینکه بعد این همه سعی که بیخیال همه چی شم و سخت نگیرم این اتفاق حتی در این حد هم عذاب آور ترین واسم .

دیگه واقعا خسته شدم از تحمل همه چی با هم .

می خواستم شاد باشم الانم هستم فقط می ترسم همین...


+ نوشته شده در  ساعت 17:11  توسط No One | 

If You can take away all my love, what do I need you for?
You can take away all these words, there's no meaning anymore.
You can take away everything leave me lying on the floor,
all those sorrys, we can't go back to the start.
You can't fix me, I'm torn apart.
I wanna run away from love, this time I have had enough.
Everytime I feel your touch, I'm broken.
Shattered all the pieces of parts.
Never thought I'd fall so hard.
I'm putting back together my heart, it's broken.

+ نوشته شده در  ساعت 16:35  توسط No One | 

زندگی من مملو شده از افکار مختلفف که آینده و گذشته و سر درگمی های این روز ها رو به رخم می کشه.

نه دلتنگی و نه عشق و نه بی امیدی ، فقط من هستم و من و ترس از نا کجا آبادی ها ی افکارم که حتی نمی دونم هستم یا نه . دل خواستن های گذشته یک آب انار ملس که ذائقه تلخی های من هم ترش و ملس شن و انرژی بدن بهم یا یک شکلات داغ داغ که شیرینی و تلخیش همه وجودم و بگیره و حس جدید دوس داشتن بهم بده.

فقط سردر گم خیالاتم شدم . بدون را ه برگشتی باید ادامه بدم. 

اما این روز ها خیلی پشیمون می شم و خیلی بیشتر مطمئنم که برای گذشته باید پشیمون شد.

این من بودن های شکسته من این ترس از من بودن های حالا و خواستن های آینده شدن روزمرگی های من.

و من شدم عروسکی بین یه چهار دیواری کوچیک که ترس از رفتن و راه برگشت نداشتن و با همه اینا امیدی دارم که من و به رفتن هم سوق می ده و تنها دخوشی هام پا گذاشتن رو خواسته های این روز هام شده و این که می بینم این قدرت و پیدا کردم که اون که نمی خوام و انجام ندم هر چقدر هم که احمقانه باشه اما می تونم بگم نه.

این منم و منتظر روز های جدید و سال جدید و اینکه شاید من هم واقعا جدید شم و من شم.

دوباره من و تلخب های دوس داشتنی من :)

+ نوشته شده در  ساعت 3:12  توسط No One | 
دیدن یه فیلمی تو بچگی خیلی از دیدنش لذت بردم و حتی دیدنش ممنوع بود برم تو اون سن و سال چنان به وجدم آورد که با وجود نیمه شبی نشستم و نگاهش کردم 

این فیلم چنان تو خاطرم یه قسمتش نقش بسته بود که کاملا بقیه فیلم از یادم رفته بود 

اما جالبه دیدن این فیلم الان بعد این همه سال باز هم فقط همون خاطرات گذشته و یاداوری این حرفا همش این بود که باز هم من این فیلم و از یه دید می بینم .

من باز هم عاشق لحظه هایی از این فیلم شدم لحظه هایی که حتی با وجود دیدن یه قاتل و دونستن همه چی این فیلم باز هم بعضی نگاه ها بعضی حرفا من و چنان جذب می کرد که می خواستم فراموش کنم این مرد یک روانی و دیوونست.

فیلم قرمز هنوزم با شنیدن بابک بیات، با دیدن نگاه های محمد رضا فروتن من فرو میرم تو نبود لحظه هایی که می تونست باشه و نیست...

من هنوزم این فیلم و فقط به خاطر این صحنه می پرستم و می دونم هیچ چیز تلخ این فیلم نمی تونه لذت دیدن این صحنه رو از من بگیره . من عاشق همون یک نگاه و ناله های نگاه عاشقانه اون فیلم وقتی آروم.

هنوزم به وجد میام.

+ نوشته شده در  ساعت 12:13  توسط No One | 
این لعنتی ها منو آزاد نمی کنن گاهی چنان دور می شن که گویی نبودن اما گاهی چنان به قفسه سینم فشار میارن که نفس کشیدن هم درد ناک میشه اما این باید حس باشه همین نه واقعیت پس چرا من تو واقعیت نفس نفس می زنم چرا تو وواقعیت دلگیرم و از این تپش قلب هراسونم چرا؟

+ نوشته شده در  ساعت 23:27  توسط No One | 


دلم واسه ماهی هام تنگ شده. ماهی هایی که نا خود آگاه شده بودن دارایی خوشی و لذت نگاه کردن گاه و بی گاهم به آرامش رفتارشون حتی زمانی که می دوستن یکی شون داره میمیره یا حتی مرده چنان آروم بودن که من و وادار به لبخند زدن می کردن حتی اگه کوه غم بودم شاید حتی اگه روز ها فقط سرسری از همه چی رد شده بودم من و با یه لبخند آشنا می کردن ... دلم واسه تنها دارایی خنده های واقعیم تنگ شده.مخصوصا وقتی داستان هاشون و می خونم .... من دلم ماهی می خواد و آرامش رقص بی پرواشون و توی آب....

+ نوشته شده در  ساعت 12:7  توسط No One | 

این روز ها یاد داشت های  من ، خودم هم گم شدم تو لحظات

حتی فرار از نوشتن هم منو به سمت نوشتن سوق می ده  . لحظات باید ثبت شن و این سخت ترین کار ممکن شده واسه من ...

کوتاه بودن دست من از همه اتفاقات ، سنگین ترین خاطرات خوش من شده...

خاطراتی که نا خودآگاه من و به سمت آرامشی دوری ناپذیر می کشه  تا که صبر یا هر چیزی که می خواد باشه من یاد بگیرم تا آروم نباشم هیچی درست نمیشه .

این روز ها من هم دورم از زمان و آسمان و زمین . نه اینکه خواسته باشم دور شدم و کم کم می بینم غرق شدن تو این دوری تمام اضطراب من و داره ازم می گیره و حالا با تمام فرارم از نوشتن به سمت نوشتن پناه بردم تا یاد بگیرم زندگی کردن ها را.



+ نوشته شده در  ساعت 19:12  توسط No One | 

آدم خیلی باید تو فکر خودش باشه که وقتی از جیغ دردی که دستتو رو ورم پشت چشت می کشی از جا بپره.......

+ نوشته شده در  ساعت 13:52  توسط No One | 
با کلی ذوق و شوق غذایی که برای ماهی ها گرفته بودم و باز کردم و با چنان صحنه ای روبرو شدم که دوس داشتم سرم و بکوبم به دیوار :دی غذای ماهی ها شبیه کرم های زنده ای بودن که به خاطر نرمی زیادشون با تماس دست احساس حرکت کردن بهت دس می ده:))) شدیدا خورد تو پرم:))))

+ نوشته شده در  ساعت 12:37  توسط No One | 

ماهی هارو بردم برای سلامتی از دست رفتشون پیش یک ماهی فروش بعد کلی حرف های من یه نگاه کرد و گفت به اینا غذا هم میدید گفتم نه!!! گفت از ضعیفی مرده:| از خجالت آب شدم:| من رسما قاتل ما هی خودم بودم .... و البته خوشحالم که صدمات بیشتر از این نشد:)

+ نوشته شده در  ساعت 19:57  توسط No One | 

ماهی هام حالشون خوبه و از عزا درومدم از قرار معلوم :) ما نیز کمی تسلی یافتیم از به رنگ اومدن ماهی کوچیکه واسه عزاداری اون پائینا چندروزی سر می کرد:)

+ نوشته شده در  ساعت 22:52  توسط No One | 
امروز گفتن این که اگه نباشه حتی تجربه مرگ آسون تر از این هاست آرومم کرد...

نه دلتنگم نه دلگیرم فقط خسته ام.....

به جایی رسیدم که قدرت جنگیدن هم ندارم ....

حتی گاهی می گم من اشتباه کردم اما تنها برای رها شدن از این خون و خون بازی افکار....

+ نوشته شده در  ساعت 0:18  توسط No One | 

این روز ها تا حدی از خودم بی خبر بودم که وقتی اشکم درومد فهمیدم من گاهی برای خودم هم نگران می شم:(

+ نوشته شده در  ساعت 23:49  توسط No One | 
اون قبلیه مال 2شب پیش بود و این مال الان:دی



دوباره آب ریختم تو تنگم یکی از ماهی ها گیر کرد زیر فشار آب تا پائین رفت تازه بعدش اومد بالا ببینه چی ریختم که بخوره:))) (تنگم استوانه بلنده بیچاره عمودی تا اون پائینا رفت:))) )

+ نوشته شده در  ساعت 20:57  توسط No One | 
تو تنگ ماهی هام آب یخ ریختم یهو مثل وقتی که رو سرم یکی آب یخ میریزه هل شدن و داشتن فحشم می دادن:))))
+ نوشته شده در  ساعت 20:56  توسط No One | 
بد تر از همه اینا حالمه ...
+ نوشته شده در  ساعت 20:43  توسط No One | 
این روزها دارم از همه دنیا می خورم .تا امروز فکر می کردم من دارم اشتباه می کنم اما الان مطمئنم....

بابا ، مامان ، دوست ، غریبه همه و همه....

احساس می کنم همه چی بهم ریخته یا من خیلی زیادی بهم ریختم که همه چیو اینجوری می بینم و اینجوری سرم میاد

تا امروز فکر می کردم از متمتن و بابا زیاد شده انتظارم چون تنهام اما وقتی به مامانم گفتم می تونی 2 ساعت واسم وقت بزاریو از دوستات بزنی سرش و پائین انداخت دیدم چقدر از مامانم دور شدم ....

وقتی کسی که شده تمام دنیام 2روز نیست اونم فقط با روزی 4تا تلفن احساس می کردم اونقدا هم تنها نیستم حتی تلفن نداره  وقتی خواهرم جایی که حتی به اینترنت دسرسی نداره و واسه اولین بار تنهام گذاشته وقتی دوستم بخاطر اینکه جلوی یکی دیگه از دوستام باهاش شوخی کردم و گفتم نیستی ما خودمون میریم بیرون و ناراحت شده که اون غریبست وقتی یکی بخاطر اینکه نمی تونم زنگ بزنم و واسش وقت بگیرم سرم داد می زنه دیگه کم آوردم از همه چی .........

دنیا شده واسم کابوس روزام شده مثل خواب هایی که هر کار می کنم نمی تونم بیدار شم و تو خواب می ترسم واقعه ای باشه هر کار می کنم از این کابوس لعنتی بیدار نمی شم 

از هر کسی به هر اندازه ای انتظار دارم داره خوردم می کنه دارم دق می کنم از این زندگی به تهش رسیدم دنیام شده خرابه ای که واسه تک تک افراد بقیه رو پشت دیواراش پنهون می کنم و دریغ از اینکه اگه سرشون و بلند کنن شاید بفهمن تو یه خرابه ان و من چقدر بدبخت شدم از اون قصرم درومدم ....

دیگه دارم می شکنم نه شکستم می خوام نه دنیا باشه نه خودم .... من و چه به دوست رفیق و خانواده من که با وجود همشون همیشه یا تنهام یا دارم حرص می خورم که بقیه ازم چی می خوان پس من چی؟ آخه مگه من آدم نیستم؟ بخدا کم آوردم تو این افکار لعنتی چرا نمی تونم از همه چی بگذرم و بگم به درک بزار نباشم حداقل شاید یادم بهتر باشه 

دیگه یه جورایی نمی خوام نه من باشم نه کسی .........نمی خوام هیچی .............

دلگیرم از هرچی آدم اطرافمه از هر روزی تنها ترم و هر لحظه داره بهم ثابت می شه ........


+ نوشته شده در  ساعت 14:38  توسط No One | 
این روز ها شدم جزی از دکوراسیون خونه که هر از گاهی جا به جا هم می شه .....

مامان و بابا هم شدن عضو فعال خونه که هیچ وقت نیستن مثل این زن و شوهرایی که بچه ندارن به خاطر مشغله کاری و فکری و اینا ... 

کلا شدم مثل این خونواده خارجی ها که می گن بی عاطفه ان نمی دونم ما چرا فقط خارجی نشدیم اونم تو سن 21 سالگی یادشون اومده....

+ نوشته شده در  ساعت 0:37  توسط No One | 
می خواستم اینجا یکم درد دل کنم اما دیدم مثل همیشه کاغذ عزیزتر و رفیق تره... میرم یکم درد دل کنم ... هممممم

+ نوشته شده در  ساعت 23:24  توسط No One | 
نمی دونم چرا بعد مدتها یه آهنگ تا این حد می تونه تاثیر گذار باشه 

شاید چون من هم دوس دارم تو خیال زندگی کنم .....

شاید چون واسه من هم بیداری شده مرگ..... 


+ نوشته شده در  ساعت 13:57  توسط No One | 
واسم شده عادت .... یا دلتنگی یا یا به دنبال تنهایی

+ نوشته شده در  ساعت 12:34  توسط No One | 
نمی دونم چا گاهی نوشتن رو کاغذ واسم تا این حد راحتر می شه حتی انتخاب کلمات .کلماتی که افکار من و می سازن رویا های من و و نهایتا به اونا ظاهر می دن برای نمایان شدن.

تمام صحنه های این چند روز من شده پر از لحظه های خاص و متاسفانه خیلی از اونها یا بهتر بگم همشون لحظه های تلخ فراموش نشده واسم می سازن

روز هایی که می دونم اشک دارن و گریه 

این باعث می شه جرات نوشتن و ازم بگیره و مدتی دیگه از قلم خودم لذت نمی برم 

قبلا گاهی می نوشتم و واسم مهم نبود کسی نخونه فقط می دونستم من آروم شدم و آروم تر هم می شم با این حرف ها اما الان حتی خودم هم آروم نمی شم 

قلمم سنگین شده و این آرومی و ازم می گیره حتی حرف هایی که گاهی خیلی نا مفهوم اما تک تک کلمات افکار من و بیان می کرد این روز ها واسه من شده سنگینی

شدم غرق افکاری که یک زن خواهد شد

نمی دونم زود یا دیر اما درگیر یک زندگی هستم که یک زن ایرانی به عنوان برده درگیرش خواهد شد 

ترسیدم از ادامه زندگی کردن می ترسم من هم بشم یک زن ایرانی

تا هر جا هم که رشد کنم من زنم و جای من پستو های خونه

ترس دارم از زندگی کردن از نوشتن و از ثانیه ثانیه زندگی خودم

من نمی خوام یک برده بشم و هر لحظه دارم دارم به اون بردگی نزدیک تر می شم و هر کسی که می گه نه ما زن ایرانی آزاده میشیم دروغ می گه دارم می بینم اطرافم پر شده از زنان موفق و مثلا آزاد اما اون ها هم برده مر و جامعه ایرانی زندگیشون شدن

من می ترسم از زندگی خیلی می ترسم حتی از به زبون آوردن اینکه بزرگ شدم حداقل دیگه سن شناسنامم من و یک زن جامعه نشون می ده حتی اگه نباشم یا نخوام باشم....

دلتنگ پسر بودن شدم برای یک زندگی در این زندون گربه نشان...........

پ.ن : حرفایی که می خواستم دیشب بگم و رو کاغذ نوشتم و اسکن می کنم می ذارم الان وافعا قدرتشو ندارم که درگیر اون نوشته ها شم فقط نوشتم تا آزاد شم از افکارش....

+ نوشته شده در  ساعت 0:9  توسط No One |